آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 17 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

اولین رویای کودکانه

جمعه 10/9/91 حدود ساعت 8 صبح بود که آیلایی به شدت گریه می کرد بابایی به سراغش رفته و دیده بود خانمی تو خواب گریه می کنه بعد از بیدار شدن پرسیده بود چرا گریه می کنی ؟که آیلا گفته بود دو تا قوقولی پوفی می خوردند که یک دفعه اومده بودن پیش من و من هم ترسیدم و گریه کردم. الهی قربون اون دل کوچیک دخملی خودم بشم که بااومدن دو تا قوقولی ترسده .مامانی نترس دنیا چیزهای خیلی ترسنک تری از قوقولی داره . خدا خودش باید حافظ باشه. ...
11 آذر 1391

داستان آخرین روز فندق بودن آیلایی

خانم کوچولوی مامان کم کم صدای پای تولدت به گوش می رسه  چه زود این دوسال گذشت مثل برق و باد حالا تمامی اون اتفاقات مثل یک فیلم تو ذهنم دارن حرکت می کنند درست در چنین روزی حدود ١٢ ظهربود که مامانی به همراه بابایی برای آخرین چکاب وضعیت فندق به سونوگرافی رفتند و  دکتر گفت که هم حرکات نی نی کم شده و هم بند تاف به گردنش افتاده ما هم سریع خودمون رو به مطب خانم دکتر رسوندیم خانم دکتر در حال خارج شدن از مطب بودند که دوباره برگشتند داخل بعد از دیدن سونو گرافی گفتند فردا صبح ساعت ٧ برا عمل آماده شو . هر چی مامانی اصرار کرد تا چند روزی برا زایمان طبیعی  صبر کنند خانم دکتر گفتند مامانی باید کنرل کنه اگه خطر ناک تر بش...
17 مهر 1391

زلزله

  چند روزی هست که حسابی سرمون شلوغ پلوغه منظورم زلزله سنگین اهر- ورزقان هست . اصلا نمی دونم چی بگم ، خدا به داد آسیب دیده ها برسه و به خونواده های قربانیان صبر بده .وضعیت فوق العاده بحرانی هست حتی دیروز عصر باز هم زلزله ای به بزرگی ٣/٥ ریشتر  دوباره ورزقان رو لرزند و باز خسارتهای جدید به جا گذاشت .کاش ما هم می تونستیم بریم از نزدیک کمکی بکنیم باری از دوش آسیب دیدگان عزیز برمی داشتیم ولی خوب فکر کنم جز ایجاد مشکل چیزی از دست ما برنمی آید . دلمون رو خوش می کنیم به اندک کمکهای جنس و نقدی که امکان ارسالش رو داریم . باز به تمامی خانواده اهایی که عزیزانشون رو از دست دادن تسلیت می گم  ما که از دور داریم اخبار رو پی...
25 مرداد 1391

برای خاله حسنا جونییییییییییییییی

خاله اسیییییییییییییییییییییییییییی جون ممنون از هدیه های خوشگلی که برا نازدونه فرستادی ممممممممممممنوننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن  آیلایی که جعبه رو  با وسایلش دید یک دفعه گفت به به بعد شروع به در آوردن تک تک وسایل کرد و طبق معمول سریع کفشهای خوشگل رو برداشت و سریع می خواست به پاش کنه و چقدر لذت می برد . . تازه دیشب می خواستم یک دست از لباسهای جدیدی که خاله حسنا براش فرستاده تو کیفش گذاشتم تا فردا که از خونه ماماما می خواد به مهمونی بره ببوشه ، دید و گفت به به اسی گلدی ( خاله اسی اومد) به زودی عکسهای هدیه های خوشگل خاله حسنا جون رو می ذارم این هم یک بوس گنده برا خاله اسسسسسسسسسسسسی جونم ...
19 مرداد 1391

آیلایی برنده شد

فرشته کوچک و شیطون ما تو مسابقه لبخند یک فرشته برنده شد فسقلی مامان امیدوارم هیچ وقت لبخند از لبات محو نشه . به زندگی لبخند بزن تا زندگی به رویت لبخند بزنه   ازتلاش همه مسئولین نی نی وبلاگ و پیام های تبریک همه دوستان تشکر می کنیم ...
1 مرداد 1391

کیک بدون تخم مرغ

این هم دستور کیک بدون تخم مرغ مخصوص  نی نی ها و افرادی هست که به تخم مرغ حساسیت دارند البته با عرض معذرت که اسم منبع یادم رفته مواد لازم : شیر گرم ٢ پیمانه - شکر ١ و ٢/١ پیمانه - آرد ٣ پیمانه - روغن ٤/٣ پیمانه - وانیل کمی - بکینگ پودر ٢ قاشق مرباخوری طرز تهیه: در ابتدا شیر + روغن +‌شکر را خوب با یکدیگر مخلوط می کنیم سپس آرد الک کرده و بکینگ پودر و وانیل را اضافه می کنیم و فقط در حد مخلوط شدن به هم می زنیم بعد در قالب ریخته و در فر با دمای ١٥٠ درجه به مدت ٣ ربع قرار می دهیم . نوش جون البته خود من گاهی هویج رنده شده ، کشمش و گردو و یا گاهی سیب خرد شده هم همراه با دارچین اضافه می کردم این هم عکسی...
25 خرداد 1391

هیجان برف

ديشب ١٤/١٢/٩٠ یک دفعه دیدیم که آیلا پشت سر هم می گوید قار قار ( برف برف) وقتی نگاه کردیم دیدیم بله داره برف شدیدی می باره . خانمی دچار هیجان شده بود و دور خودش می گشت و دائم می گفت قار قار . بابایی گوله برف کوچولو از کنار پنجره برداشت ولی آیلا دستشو عقب کشید و گفت جیز . بالاخره لباسهای گرم پوشوندمش تا با بابایی به حیاط بروند و بارش برف رو از نزدیک ببینند اما بعد از چند لحظه برگشتند بابایی می گفت از بارش برف می ترسید و حکم بابابیی رو بغل کرده بود و می گفت مامان ، چند دقیقه بعد از اومدن از حیاط همچنان خیلی هیجان داشت و دائم با هیجان به این طرف و اون طرف می دوید تا اینکه بابایی کم کم پرده ها رو کشید و مسئله برف از یاد خانمی کم کم رفت. ...
15 اسفند 1390